‌

کاش آن آینه‌ ئی بودم من

که به هر صبح تو را می‌دیدم

می‌کشیدم همهٔ اندامِ تو را در آغوش

سَرو اندام تو با آن همه پیچ

آن همه تاب

آنگه از باغ تَنت می‌چیدم

گل صد بوسه‌یِ ناب

‌

جین وبستر

بابا لنگ دراز عزیزم

بعضي آدم ها را نميشود داشت
فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت
بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند
که براي تو باشند يا تو براي آن ها...
اصلا به آخرش فکر نمي کني
آنها براي اينند که دوستشان بداري!
آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست
اين آدم ها حتي وقتي که ديگر نيستند هم
در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد...

#جین_وبستر

خودم گفتم
تو با تمام زن ها فرق داری
خودم گفتم
گل های پیراهنت هیچ وقت پژمرده نمی شوند
اما تو هیچ وقت نفهمیدی
عشق برای من چه رنگی‌ست!
روبه رویت بارها از باران های
مانده در گلویم گفتم
از خیال قبل ِ از آمدنت
که این همه شعر را
در پاکت دلم گذاشت.
صحبت ِ گلایه نیست عزیزکم!
اما فکر می کردم تنها کسی هستم
که قلبش اندازه ی مشت توست!
بارها این قلب شکست و اندازه اش را نفهمیدی!
امروز چیزی نمانده بود برای همیشه
قهر کند و بایستد!
این شعر را ننوشتم که دلت را بسوزانم
دلم کمی هوای گریه ی بی دلیل کرده بود
تو به خودت نگیر!
قلب من انداره ی مشت توست
شکست هم فدای سرت

آشنایی همیشه شیرین نیست

شاخه ای سیب کال می انداخت

مثل مردی که پای قلیانش

قند روی ذغال می انداخت

آه چاقو که تا همین دیروز

دسته ی خویش را نمی برید

قامت هر درخت جنگل را

یاد یک خط و خال می انداخت

آب این رودخانه قلابی ست

فکر ماهی ها همیشه مشغول است

چون قلاب عاشقی در آب

هی علامت سوال می انداخت

راز یلدا نگاه خورشید است

تا زمین خیره شد به چشمانش

روز و شب را برای یک لحظه

غافل از اعتدال می انداخت

مثل باغ ارم که در شیراز

جذبه اش مال غیر بومی هاست

عشقِ من قلب عالمی را برد

روی دوشش که شال می انداخت

برج میلاد و برج آزادی

دست های قنوت تهرانند

شهر وقتی که او قدم می زد

بین ما شور و حال می انداخت

سرفه میکرد و دود پس می داد

آخرین چارشنبه ی اسفند

مثل اوسال نو که می آمد

در سرم قیل و قال می انداخت

گردن آویز زلف خوش رنگش

کاربرد دوگانه ای دارد

گردن من طناب دار می انداخت

گردن او مدال می انداخت

او بهار است و من فقط پاییز

ما سه ماه از مدار هم دوریم

تف به تقویم و روزگاری که

وقفه در این مثال می انداخت

آشنایی شبیه یک قند است

روزگارم سیاه خواهد شد

مثل مردی که پای قلیانش

قند روی ذغال می انداخت

مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده
هرکه در عشق رکب خورده کنار افتاده...
.
فصل تا فصلِ خدا بی تو هوا یک نفره ست!
از سرم میل به پاییز و بهار، افتاده
.
هر دو سرخیم ولی فاصله ی ما از هم
پرده هایی ست که در قلب انار افتاده
.
پیش هم بودن و هم جنس نبودن درد است!
آه از آن سیب که در پای چنار افتاده...
.
حس من بی تو به خود نفرت دانشجویی ست-
از همان درس که در آن دو سه بار افتاده!
.
سهمم از عشق تو عکسی ست که دیدم آن هم
دستم آن قدر تکان خورد که تار افتاده!

رفتم دنبالش رفتیم سی و سه پل یه دو ساعتی نشستیم حرف زدیم یه مرد اومده بود جوراب بفروشه گفتم نه نمیخوام، دو تا دختره نیمکت بغلی نشسته بودن رفت سراغ اونها بهشون گفت جوراب بخرید برا اقاهاتون می‌گفتن نمیخوایم یارو میگفت اگه جوراب نخرید یه شوهر کچل و بی ریخت گیرتون بیاد بعدشم پاشدیم یه دوری تو پارک زدیم بعدشم رفتیم یه کافی شاپ و بعدشم رسوندمش خونه شون

هیییی روزگار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زمانی که مغازه داشتم یادته!!!

عموم هی میومد یه دختره را معرفی میکرد برم خواستگاریش

 

حالا بعد چند سال دوباره هی همونو معرفی کردند

هفته قبل مامانم زنگ زده بود که یعنی خودم و خودش بریم حرف بزنیم

باباش گفته بود جلسه اول یکی باید باهاشون بره

پنج شنبه هفته قبل قرار گذاشتن رفتیم حرفهامون را زدیم

دختره اسمش نفیسه است. وقتی مغازه داشتم مشتریم بود

 

حالا قراره یه چند جلسه باز خودمون دوتایی بریم حرف بزنیم

شاید فردا رفتیم

انگشت به لب مانده ام از قاعده عشق

 

ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم!!!!!

کلید حل  ِ هر «برجام» باشد

لبی که دم به دم ، بر جام باشد

حرامم باد نوشیدن ز جامی

که غیر از نقش تو بر جام باشد

 

---------------------------------

کل دنیای سیاست عبث و ناکام است

من به «فرجام» لبت گر برسم، «برجام» است....

 

زیر باران بنشینیم که باران خوب است

گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

روبرویم بنشین و غزلی تازه بخوان

اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

موی خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است

شب خوبی ست، بگو حال زیارت داری

مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است

نم نم نیمه شب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تو ... کنار تو ... به قرآن خوب است

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد

خواستم دست به مویش ببرم ، خواب شود

عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد

معصیت نیست، نمازی که قضا کرد از من

معصیت، زمزمه هایی ست که در گوشم کرد

نیمه شبها پس از این سجده کنان یاد من است

آن سحر خیز که آن صبح فراموشم کرد

چه کلاهی به سرم رفت، کبوتر بودم

یکنفر آمد و با شعبده خرگوشم کرد

در عزاداری او رسم  ِ چهل روز کم است

یاد چشمش همه ی عمر، سیه پوشم کرد

یه ضرب المثل قدیمی میگه

 

دیگ به دیگچه میگه روت سیاه

همیشه انتظار داشتم حرفهایی که تو دلت هست را بهم بگی

حتی ازت خواستم که بگی

ولی همیشه حاشا کردی که چیزی نیست